پیام امروز...
این همه خود را تحقیر نکنید،
خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.
این همه خود را تحقیر نکنید،
خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.
دو قدم مانده به احضار کمی فکر کنیم* فرصتی نیست دگر بار کمی فکر کنیم
در گریز نفس عمر به غفلت بودیم* هر نفس میدهد اخطار کمی فکر کنیم
چه شکوفه چه گلی بر سر این باغ زدیم؟* ای سراپای دل از خار،کمی فکر کنیم
بین ما و دگران فاصله افتاده عزیز* بین ما فاصله بسیار کمی فکر کنیم
تا به منزلگه آخر برسی راهی نیست* و به آن لحظه ی دیدار کمی فکر کنیم
تا که بودیم نبودیم کسی * کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند * خفته بودند که بیدار شدند
قدر این جام بدانیم که هست * نه همان لحظه که افتاد شکست
ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»
موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت : « هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »
...معانی در کلمات نیست*در سکوتی است که بین آنهاست
کلمات دانسته ها را در بر می گیرند*اما کیست، جز سکوت،
که سهم ما را از اسرار نادانسته ادا کند
تنـــهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...
تنـــهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
تنـــهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...
تنـــهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
تنـــهایی را دوست دارم زیرا ...
در کلبه تنـــهایی هایم خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد ...
مي روم خسته و افسرده و زار*سوي منزلگه ويرانه خويش*بخدا مي برم از شهر شما*
دل شوريده و ديوانه خويش*مي برم، تا كه در آن نقطه دور*شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه عشق*
زينهمه خواهش بيجا و تباه ،مي برم تا ز تو دورش سازم*ز تو، اي جلوه اميد محال مي برم زنده بگورش سازم*
تا از اين پس نكند ياد وصال ناله مي لرزد، مي رقصد اشك*آه، بگذار كه بگريزم من از تو، اي چشمه جوشان گناه*
شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه شادي بودم*دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم، صد افسوس*
كه لبم باز بر آن لب نرسيدعاقبت بند سفر پايم بست*مي روم، خنده بلب، خونين دل مي روم، از دل من دست بدار*
اي اميد عبث بي حاصل
از بيم و اميد عشق رنجورم
آرامش جاودانه مي خواهم
بر حسرت دل دگر نيفزايم
آسايش بي كرانه مي خواهم
پا بر سر دل نهاده مي گويم
بگذشتن از آن ستيزه جو خوشتر
يك بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشين او خوشتر
پنداشت اگر شبي بسر مستي
در بستر عشق او سحر كردم
شب هاي دگر كه رفته از عمرم
در دامن ديگران بسر كردم
ديگر نكنم ز روي ناداني
قرباني عشق او غرورم را
شايد كه چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را
آنكس كه مرا نشاط و مستي داد
آنكس كه مرا اميد و شادي بود
هر جا كه نشست بي تأمل گفت
«او يك زن ساده لوح عادي بود»
مي سوزم از اين دوروئي و نيرنگ
يكرنگي كودكانه مي خواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يك بوسه جاودانه مي خواهم
رو، پيش زني ببر غرورت را
كاو عشق ترا بهيچ نشمارد
آن پيكر داغ و دردمندت را
با مهر بروي سينه نفشارد
عشقي كه ترا نثار ره كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رؤيائي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر بهواي لحظه ئي ديدار
دنبال تو در بدر نمي گردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
در ظلمت آن اتاقك خاموش
بيچاره و منتظر نمي مانم
هر لحظه نظر به در نمي دوزم
وان آه نهان بلب نمي رانم
اي زن كه دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو، مجو، هرگز
او معني عشق را نمي داند
راز دل خود باو مگو هرگز
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ